مسیحا صبح دیگری در راه است
ندای تو صدای تو وفای تو
چند ورق کاغذ سیاه شروع قصه چشم های بارانی من و دست های همیشه خسته من چند ورق کاغذ سیاه و رقص خاطرات رویایی من در اوج آسمان تنهایی من و در فراز آن ، هر شب سیاه پر است از سکوت سرد و بی ستاره من چند ورق کاغذ سیاه و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال و شکفتن همه آرزوهای محال چند ورق کاغذ سیاه تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم دیگر به غربت چشمهایت خو کردهام و به دردهای بادکردۀ روحم که از قاب تنم بیرون زدهاند با توام بی حضور تو بی منی با حضور من می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند. همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخمهایت، زخمهای مکررم بودند نخ های آبی ام تمام شدهاند و گلهای بقچهی چهل تیکه دلم ناتمام ماندهاند. باید پیش از بند آمدن باران بمیرم. چرا نمیتونم بشناسمش ؟ چرا سالها با من غریبی میکنه ؟ چرا از درکش عاجزم ؟ سرم سنگینه ! انگار روی بدنم اضافه ست !!؟ این چه دردیه که سرم رو اذیت میکنه ؟ و میخواد که نباشه ؟ اگه نباشه چطور با این درد نا آشنا آشنا بشم ؟ اصلا اون درده ؟ یا اینکه ... !!! اگه درده چرا لذتم داره ؟ مگه این نیست که همیشه درد درد بوده ؟ و لذتی نداره ! راستتی لذت چیه ؟ شاید همون درده ؟ شاید لذت همون عذابه ؟ شاید عذاب عذاب نیست و یک لبخنده ؟ و شاید لبخند همون اشکه ؟ اشک چیه ؟ اشک همون نشانه رنج و عذابه ؟ شاید رنج و عذاب همون احساس شیرینه ؟ شاید دوری و وصاله ؟ نه !!! این دو دو راه متتفاوتند !!! راستی به کجا میرسند ؟ اینقدر میرن که تصور نمیشه کرد و انگار راه دوتا بوده و مقصد یکی ! ولی چرا از همجداشون میکنم ؟ باز گفتم جدا !! و این جدایی همون بیتابی توست مهتاب من ... روی لبهی دلتنگی مینشستم و به تنهایی ها زل میزدم. خودم را در دوردست می دیدم انگار زندگی دریاست و من ساحلی خاموش و آرامم. نه جاده مرا میشناخت ، و نه دریا و نه شن. و نه سلامی نورس به دیدارم می آمد، نه عاشقی قلبی روی دلم میکشد نه کودکی با شنهایم بازی میکرد و نه موجی به آغوشم میکشد. غم تنهائی غریبی همانند لایه ی مه ای نزدیک ,سطح زمین را می پوشانید باز یاد تو هم چون نوای ملایمی وجودم را فرا میگیرد. باز لبریز ارامش میشوم باز شوق سر میرود از سرای چشمانم باز مهر خفته ای سر بلند می کند در اعماق جنگل تاریک قلبم باز صدای غرش رعد اسای اذرخش ندای تو بند بند وجودم را می لرزاند در این صبح نیمه تاریک. حال ندای دریا در کنارم است و مدام در گوشم میخواند که تا من هستم تو تنها نیستی تو دیگر شبیه شبیه چتری خیس از بارانم که در گوشهای واژگون انداخته شبیه نیکمتی خالی شبیه هق هق دلتنگی نیستی تو با منی
تولدم مبارک فاتح شدم... خود را به ثبت رساندم... خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم... و هستيم را به يك شماره مزين كردم... "فروغ" یاد بگذشته به دل ماند و دریغ 
و باز شکست بغض بی صدای من

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
















از یاد رفته

نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم .
| Design By : Night Skin |



